تبليغاتX
نقطه سر خط
زندگی امتداد سکوتی است که در انتهای آن با نقطه ای به سر خطی دیگر می رسد
خدایا کمکم کن آنچه که دانسته یا ندانسته می شکنم
                                                                      دل نباشد ...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 9:47 توسط ..:: سوگند ::..

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 21:47 توسط ..:: سوگند ::..

یک برگ کاغذ که مثل برف سفید بود گفت :
« من پاک و تمیز آفریده شده ام و تا ابد هم همین طور خواهم ماند . 
من ترجیح می دهم که بسوزم و به خاکستری سفید تبدیل شوم ، تا این که
به سیاهی اجازه دهم به من نزدیک شود و مرا پر از لکه و تیرگی کند . »
شیشه مرکب حرف های کاغذ سفید را شنید و در دل سیاهش بر او خندید
اما جرات نکرد که به او نزدیک شود .
مدادهای رنگی هم که حرف های کاغذ را شنیده بودند هرگز به او نزدیک نشدند
و به این ترتیب کاغذ سفید همانطور که می خواست سفید و پاکیزه باقی ماند . 
                      اما پوچ و بی مصرف !




لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 13:27 توسط ..:: سوگند ::..

خوش خلقی را جانشین بدخلقی می کنم،
به شرط آنکه ؛
                       حاکمی عادل
                       قاضی درستکار
روحانی عالی مقامی
که آنچه موعظه می کند خود عمل کند ،
و یا مردی که به همسرش
به همان چشمی می نگرد که به خود می نگرد ،
                                                                           نشانم دهی !




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 22:51 توسط ..:: سوگند ::..

روزی روزگاری ، پرنده ای دارای یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان ، رنگارنگ و عالی و در یک کلام ، حیوانی بود مستقل و آماده برای پرواز با آزادی کامل .هرکس آن را در حال پرواز می دید ، خوشحال می شد .
روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشق آن شد در حالی که دهانش از شدت شگفتی باز مانده بود ، با قلبی که تپش تند داشت و با چشمانی درخشان از شدت هیجان ، به پرواز حیوان می نگریست . پرنده به زمین نشست و از زن دعوت کرد که با هم پرواز کنند و زن پذیرفت ...
هر دو با هماهنگی کامل به پرواز در آمدند ...
زن پرنده را تحسین می کرد ، ارج می نهاد و می پرستید ... ولی در عین حال ، می ترسید.
می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های دور دست برود . ترسید مبادا پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی بلند تر به پرواز در آید .
زن احساس حسادت کرد ...
حسادت به توانایی پرنده در پرواز...
و احساس تنهایی کرد ...
اندیشید : " برایش تله می گذارم . این بار که پرنده بیاید ، دیگر اجازه نمی دهم برود" پرنده هم که عاشق شده بود ، روز بعد بازگشت ، به دام افتاد و در قفس زندانی شد . زن هر روز به پرنده می نگریست . همه ی هیجاناتش در آن قفس بود. آن را به دوستانش نشان می داد و آنها به او می گفتند:
تو همه چیز داری.
ناگهان دگرگونی غریبی به وجود آمد . پرنده کاملاً در اختیار زن بود و دیگر انگیزه ای برای تصرف ان وجود نداشت . بنابراین علاقه ی او به حیوان ، به تدریج از بین رفت. پرنده نیز بدون پرواز کردن ، زندگی بیهوده ای را می گذراند و در نتیجه به تدریج تحلیل رفت ، دخشش پرهایش محو شد ، به زشتی گرایید و دیگر جز در هنگام غذا دادن و تمیز کردن قفس ، کسی به آن توجهی نمی کرد .
سرانجام روزی پرنده مرد . زن دچار اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان می اندیشید ، ولی هرگز قفس را به یاد نمی آورد . تنها روزی در خاطرش مانده بود که نخستین بار پرنده را خوشحال در میان ابرها و در حال پرواز کردن دیده بود .
اگر زن اندکی دقت می کرد ، به خوبی متوجه می شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان به ارمغان آورده ، آزادی آم حیوان و انرژی بال هایش در حال حرکت کردن بود، نه جسم ساکنش .
زندگی برای زن بدون حضور پرنده ، مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانه ی او را به صدا در آورد . از مرگ پرسید :
- چرا به سراغ من آمده ای ؟
مرگ پاسخ داد :
- برای اینکه دوباره بتوانی با پرنده در آسمان پرواز کنی . اگر اجازه می دادی به آزادی برود و بازگردد ، هنوز هم می توانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه بدهی . حالا برای پیدا کردن و ملاقات با آن پرنده ، به من نیاز داری ...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 11:44 توسط ..:: سوگند ::..

خداوندا!

ای پناه تبعیدیان! گریزگاه گریزندگان! مأمن پناهندگان! مأوای سالکان!
ای امید محرومان و رانده‏شدگان! ای منجی به هلاک افتادگان و پای در گل ماندگان!
ای نگاهدارنده‏ی بینوایان! ای چراغ در راه ماندگان! ای دستگیرنده‏ی از فقر بر زمین افتادگان! و ای شنوای ناله‏ی فریاد در گلو ماندگان!
ای دست گیرنده‏ی دست از جان شستگان! ای سر فراآورنده از تنها و آخرین در امید بیچارگان!
ای گنج مخفی مستمندان! ای یکتای دوتا شدگان! ای بند زننده‏ی کاسه‏ی دل درخودشکستگان! ای مرهم زخم خوردگان! ای ملجأ پی خستگان! ای پشتیبان مستضعفان! ای پناه وحشت‏زدگان! ای فریادرس اندوهگینان! و ای قلعه‏ی آوارگان!
اگر پناهنده به درگاه عز تو نشوم، به کجا پناهنده شوم؟ مطمئن‏تر از قلعه‏ی قدرت تو کجاست؟
کجا پنهان شوم امن‏تر از سایه‏ی مهابت تو؟

خدایا!

نادرستی رفتارم مرا در زیر سایه‏ی پرده‏پوشی تو نشانده است، به کس منمایانم.
آلودگیم مرابه چشمه‏ی عفو تو گسیل داشته است، راضی مشو که تشنه بمانم.

خدایا!

من از بیم کیفرتو و وحشت انتقام تو نیز به تو پناه آورده‏ام. مولای خویش را آزرده‏ام و از ترس مجازات او دامن خود او را چسبیده‏ام.

گل را شکسته‏ام و به دامان باغبان پناهنده شده‏ام.
آب فطرت خویش گل‏آلود کرده‏ام و خالق را به شفاعت می‏طلبم.

خدایا!

نافرمانی تو کرده‏ام و از بیمِ نگاهِ خشم آلوده‏ی تو، به زیر شولای مهر تو پنهان می‏شوم.
گریزگاهی جز به سوی تو نیست.

خدای من!

سزای کوبنده‏ی در، نگشادن نیست و سزای پناهنده، راه ندادن، نه.
جزای آن‏که پای آبله و درد آلوده تا قلّه‏ی عز تو بالا آمده است، به دره سوق دادن نیست.

خدایا!

گرسنه‏ای که غریب افتاده است و جز راه خانه‏ی تو نمی‏داند، سزاوار گرسنه ماندن نیست.
سزای تشنه‏ای که به یقین آب را نزد تو می‏داند، تَرَک خوردن لب‏ها و زبان از خشکی نیست.

خدایا!

به دردمند مویه‏کننده، خشمگین نگریستن رواست؟! بیچاره پناه آورده را از خویش راندن شایسته است؟!

خدایا!

ما چون کوری که بوی منزل معشوق را دنبال می‏کند، رو به سوی تو راه افتاده‏ایم؛ از چاه‏های بین راه نیز دستگیرمان تویی. چرا که ما، در جاده‏ی تو گام می‏زنیم. ما در فضای نگاه تو تنفس می‏کنیم. مگر نه این‏که ما از آنِ توایم؟، بی‏تو کیستیم؟

خدایا!

به تقدس برگزیدگان ملایکه‏ات و شایستگان آفرینشت و بندگانت، سپری ما را عطا کن که از خنجرهای مهلک و تیرهای آفت‏بار و زخم بلاهای ایمان‏خوار، حفظ کند.

خدایا!

آرامش در دست توست و جان، تنها با دم تو قرار می‏یابد و دل، تنها با یاد تو اطمینان می‏پذیرد.

خدایا!

جوی کوچک وجود ما تنها با پیوستن به دریای تو آرام می‏گیرد.
آرامشی از خویشتن نصیبمان فرما و آینه‏ی صور ما را با انوار محبت خویش جلا بخش.

خدایا!

ما را در میان دست‏های خویش گیر و بر زانوی عصمت خویشت بنشانمان، بحق مهرت و محبت و رحمتت ای مبدأ مهر و ای منتهای رأفت.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 13:32 توسط ..:: سوگند ::..

خسته ام از همیشه خسته تر، نمی دانم به چه باید اندیشید در سرگردانی این روزها ، هم می خواهم گریه کنم هم نمی خواهم ، نه می دانم به چه باید اندیشید نه می دانم...اصلاً حوصله ای برای فکر کردن ندارم. دلم می خواهد بی هدف قدم بزنم بی هدف بنویسم اما نه ، حس و حال نوشتن را هم ندارم .انگار زندگی هم رسم دوستی با ما ندارد.زندگی ؟ خسته ام از زندگی هم به تمامی خسته ام. هر روز تکرار تکراری های دیروز است .دلم گرفته از تمامی عاشقی ها دلم گرفته از حصار های بی رنگ خسته ام با که بگویم ؟با که؟ با که بگویم توان جواب دادن به بهانه های این زندگانی را ندارم ؟ با که بگویم می خواهم در خاطرات گم شوم؟ با که بگویم خسته از حرف های تکراری این دهرم ؟
زندگی چیست؟ زندگی چیست جز زنده ماندن در دنیای امروزی؟زندگی چیست برای ذهن تکیده و خسته ی من؟زندگی چیست؟
از اشک ریختن هم خسته ام ، از ادامه دادن بر راه هایی که پایانشان ناپیداست خسته ام ، از تمام آیینه ها هم خسته ام،آینه یی که جز ظاهر تصویری را نشان نمی دهد چه زیبایی دارد؟ آیینه ای که حس چشم ها را نشان نمی دهد ، غم نهفته در آن ها را ،احساس دوست داشتن ها را، شور شوق آن ها را ، سکوتی را که صد فریاد نهفته بر آن است را نشان نمی دهد چه فایده ای دارد؟!!
خسته ام ،از نگاه های منتظر هم خسته ام، از گریستن از آن هم خسته ام...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 20:13 توسط ..:: سوگند ::..

 

اونی که گفتم نرو گفت نمی شه
دیروز دیگه رفت واسه ی همیشه

وقتی می خواست بره منو صدا کرد
واساد و تو چشمای من نگا کرد

گفت می دونی خودت واسم عزیزی
این اشکارم بهتره که نریزی

باید برم سفر واسم بهتره
ولی کسی که مونده عاشق تره

تقدیر ما از اولم همین بود
یکی تو آسمون یکی زمین بود

....

خدا نخواست همیشه پیشم باشی
ولی مهم اینه که مریم باشی

تو تقدیر ما هرچی حیرونیه
مال خطوط روی پیشونیه

شاید اگه دائم بودی کنارم
یه روز می دیدم که دوست ندارم

می خوام برم که تا ابد بمونم
سخته برای هردومون می دونم

گریه نکن گریه هاتو نگه دار
لازم می شه گریه برای دیدار

نذار پره گریه بشه خاطره
هرکی که اشک نریزه عاشق تره

اون کسی که می خواد بشه ستاره
هیچ چاره ای بجز سفر نداره

بذار برم یه مدتی بمونم
شاید که قدر اینجارو بدونم

اصلاً شاید اونجا دوام نیارم
یا ناتموم بمونه اونجا کارم

دعا نکن اونجا بهم نسازه
آدم که حرفش دوتا شد می بازه

رفتن من شاید یه امتحانه
واسه شناسایی این زمانه

خودم می رم عکسام ولی تو قابه
می شنوه حرف و ولی بی جوابه

بارون که بارید برو زیر بارون
به یاد دیدارای اون روزامون

......

فکر نکنی دوری و اونجا نیستی
قلب من اینجاست تو تنها نیستی

رفتن من بازی سرنوشته
همونی که رو پیشونیم نوشته

......

غصه نخور زندگی رنگارنگه
یه وقتایی دور شدنم قشنگه

دیگه سفارش نکنم عزیزم
نذار منم اینجوری اشک بریزم

شاید یه روز به همدیگه رسیدیم
همدیگرو شاید یه جایی دیدیم

شاید یه روز دیدی که توی جاده
یه آشنا منتظرت وایساده

شایدم این دیدار آخرینه
اگر که باشه زندگی همینه

........
الهی که تموم چش به راها
بیاد سفر کردشون از تو راها

الهی هیچ جا سفر نباشه
هی چشمی منتظر به در نباشه




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 13:44 توسط ..:: سوگند ::..

دیری است از خود ، از خدا ، از خلق خدا دورم
با این همه در عین بی تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان ، چون گوزنی
سر شاخه های پیچ در پیچ غرورم

هر سو سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچکی بی تاب نورم

بادا بیفتد سایه ی برگی به پایت
باری ، به روزی روزگاری از عبورم

از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد
همرنگ بختم تیره رخت سوگ و سورم

خط می خورد در دفتر ایام ، نامم
فرقی ندارد بی تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگ پشتی پیر در لاکم صبورم

آخر دلم با سربلندی می گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:45 توسط ..:: سوگند ::..

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 21:22 توسط ..:: سوگند ::..

 

 

 

 

 

دلم را ورق می زنم

به دنبال نامی که گم شد

در اوراق زرد و پراکنده ی این کتاب قدیمی

به دنبال نامی که من...

- من شعرهایم که من هست و من نیست -

به دنبال نامی که تو...

- توی آشنا - ناشناس تمام غزل ها -

به دنبال نامی که او ...

به دنبال اویی که کو؟




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 20:53 توسط ..:: سوگند ::..